آن مرد آمد...
آن مرد به همراه همسرش آمد...
آن مرد با پسر و نوهاش آمد...
آن مرد با عصا و عينکش آمد...
آن مرد با ترکش داخل کمرش آمد...
آن مرد آمد... ملتِ آن مرد هم آمد...
ملت آن مرد هم مثل خود آن مرد، آمد تا چيزي را بگويد...
آمد تا بگويد ما هستيم. نه اينکه فقط «ما هستيم»... بلکه «ما با اسلام، انقلاب و ايران هستيم»
اما يک چيز را نگفت که بايد به مسئولان جمهوري اسلامي ايران هشدار بدهيم.
ملت آمد تا حرفي براي گفتن باقي نگذارد. ملت آمد تا بهانهاي براي کم کاري مسئولين نماند. ملت آمد تا توي دهان کساني بزند که فقط سخن ميرانند و عملشان در جهت صلاح مملکت نيست. ملت آمد تا نمايندگان بدانند که حجت بر آنان تمام است و جايي براي کمکاري و کاهلي وجود ندارد.
اميداريم همهي مسئولان جمهوري اسلامي، خصوصاً نمايندگان محترم، پيام ملت ايران را بشنوند و پيش از پيش در پيشرفت نظام اسلامي و ولائي ما بکوشند.
برچسبها: انتخابات, جمهوري اسلامي ايران, نماينده مجلس, ملت ايران, نمايندگان مجلس
اسمش روشه، نماينده. با سواد ادبياتي در سطح دبيرستان، بايد بگوييم: نماينده اسم فاعل است. بن مضارعش «نماي» است و هم ريشه با «نمايان». نماينده کسي است که نمايان ميکند خواستههاي کسي را براي ديگران.
پس کارش، همراستا با اسمش است.
بايد خواستههاي من و شما را نمايان کند براي حکومت. بايد فکر و ذکرش خواستههاي مشروع من و شما باشد که به آنها جامه عمل پوشانده شود.
پس آقا کامبيزي که فکرش آن است که به مجلس برود تا به مراد جناحش برقصد و براي منافع جناحي، حتي حق را هم پايمال ميکند، عمراً به درد نمايندگي نميخورد.
بيايد اولين ملاکي که در رأي دادن به هر کسي بررسي ميکنيم، قبل از جناح و دستهاش، اين باشد که آيا اين فرد نماينده من و آرمانهاي من است يا خير؟
بسمه تعالی
به مناسبت اولین سالگرد ارتحال عالم ربانی و اسوه اخلاق
مرحوم آیة الله حاج سید علی هاشمی گلپایگانی
فرزند فقیه پرهیزكار
آیة الله العظمی سید جمال الدین گلپایگانی (رضوان الله علیهما)
مجلس بزرگداشتی در مسجد آن مرحوم برگزار میگردد.
زمان: جمعه 90/10/16 مطابق با شب سیزدهم صفرالمظفر از ساعت 6:30 تا 8 بعدازظهر
مكان: یوسف آباد، خیابان سید جمال الدین اسدآبادی، كوچه 45، مسجد سادات
ضمنأ مجلس بانوان در همان مكان برقرار میباشد.
شركت عموم مؤمنین به ویژه علمای اعلام موجب امتنان است.
سید رضی شیرازی - بیت آیة الله گلپایگانی
گفتهاند هر نمازي که ميخواهي بخواني، امام جماعتي که انتخاب ميکني بايد عادل باشد. عادل باشد به تعبير معروف يعني گناه کبيره نکند و اصراري هم بر صغيره نداشته باشد.
براي يک نماز، که شايد جز اندکي از عبادات کل عمرت باشد و هزاران نماز ديگر غير از آن هم ميخواني، بايد امام جماعت عادل انتخاب کني.
حالا کسي که قرار است چهار سال با قوانيني که تصويب ميکند، شيوه و سبک زندگي تو را تعيين کند، آيا نبايد عادل باشد....؟
عيسي کشاورز ، رئيس کارگروه مد و لباس وزارت ارشاد در گفتگوي خبري شبکه دوم گفته:
ما اقدامات "بزرگي" در عرصه مد و لباس انجام دادهايم اما بايد بيشتر بودجه بدهند؛ يک ميليارد تومان خيلي کم بود.
نميدانم چرا چشم همهي ما بودجهاي باز و بسته ميشود؟ چرا همه مسائل را ميخواهيم با استفاده از بودجه رفع کنيم؟ آيا شعور ما فقط از طريق بودجه عمل ميکند؟
به نظرم اگر در اين مملکت مسئولين اندکي بر اساس صلاحيت انتخاب ميشدند، فردي مثل جناب کشاورز جرأت نميکرد که اين گونه در مورد مسائل فرهنگي صحبت کند. فکر و ايده و تحليل داشتن مسئولين که پيشکش است، اما لااقل بايد کسي اينجا نصب شود که مديريت بلد باشد. بدبختي بيشتر آنجاست که يک عضو وابسته به دولت، از خود دولت گلايه مي کند که به ما بودجه نداده اند.... خدا عاقبتمان را به خير کند.
درگذشت اين استاد را به خانواده ايشان و کليه دانشجويان و اساتيد تسليت عرض مينمايم. باشد که خداوند در آستانهي اين بهار جان، وي را غريق رحمت خويش گرداند.
بلند شد و پريد تو کوچه. سرگردون داشت دنبال جاي صدا ميگشت. دلش ميخواست همهي فحشاي عالم رو نثارش کنه. اما هرچي گشت خبري ازش نبود. چهار پنچ قدمي به سمت سر کوچه رفت و دست بالاي ابروش گرفت و چشاش رو نازک کرد. يه کم نوک پنجههاي پاش وايستاد. اما باز هم کسي رو نديد. صداي دويدن قطع شده بود.
برگشت و اومد تو خونه. کبوتر بدبخت که با سنگ اون بيمروت رو زمين افتاده بود ديگه رمقي نداشت. زير سينهش پر از خون بود. ترجيح داد دست بهش نزنه و بره توي خونه.
زير پنکه سقفي اتاق دراز کشيد و شروع کرد به فکر کردن. فکر کردن به سنگ، مردانگي و مروت...
ستايشت ميکنم اي پروردگار ماه رجب....
پيشاني شرمسارم را بر آستان قدسيات ميسايم و دست ندامت بر آن ميگيرم...
مولاي من!
تو چنان بر بندهات لطف روا ميداري که در اين بحر عنايت غرقه ميشود و گاه تو را فراموش ميکند...
و اين نيکويي خصال توست که برترينِ برترينهايي.
پروردگار من!
طعم خوش بندگي را بر من بچشان و خزان وجودم را به جلال و کرمت بهاري کن... يا ذالجلال و الاکرام...
مقدمه: ندارد
با گشت و گذاري در ميان مسئولين دهه اول انقلاب اسلامي ايران، ميبينيم اکثريت آنان را مرداني بزرگ و نيک رفتار تشکيل ميدهند که بسياري از آنان تا امروز نيز به همان نسق باقي ماندهاند. از آنجا که آسياب سنگين انقلاب، خميرهي تن اين مردان را سايش داده بود، و در کشاکش نبرد و مبارزه، تربيت يافته بودند، نيت غالب آنان صاف و زلال بود. حتي برخي از مسئوليني که در سالهاي بعد دچار انحراف شدند، در آن سالها از نيت سالم برخورداد بودند. انکار نميگردد که اعتقاد و حرفشنوي کامل رجال وقت، از ولي فقيه زمان، حضرت روح الله -قدس سره- از مسائلي بود که راه را بر کجروي رفتار و انديشهي آنان ميبست.
در دههي اول، عمدتاً کساني براي مسئوليتها انتخاب ميشدند که صدق نيت خود را در ميدان مبارزه اثبات کرده بودند و براي انجام تکليف مسئوليتها را ميپذيرفتند. از بيتالمال به اقل آن بسنده ميکردند و کمترين مزد را براي انجام وظيفه درخواست ميکردند. لکن اشتباه اين مديران و مسئولان اين بود که نگاه فرهنگي به سازهي مسئوليت نداشتند و به مرور فرهنگ ناب حاکم بر مسئولين اول انقلاب، به دليل اين بيتوجهي به فرهنگ مديريت، ديرپا نشد و از ميدان به خارج رفت.
دههي دوم انقلاب که با رحلت حضرت امام (ره) آغاز شد، دهه اي بود که به دليل فضاي خاص سازندگي و تفکرات دگرگونهي مسئولين ارشد، معيار و ملاک مسئول شدن، برخورداري از نوعي تجددنگري و کارداني در مسايل تخصصي بود و نگاهي به تعهد افراد صورت نميپذيرفت. ناگفته نماند که مسئلهي آشنايي يا پارتيبازي در اين دهه شدت گرفت و به سرعت مرسوم شد. به نحوي که در دهههاي بعدي هم به همين منوال پيش رفت.
اما در دههي سوم، تخم و ترکهي دهه دوميها به ميدان آمدند و علاوه بر ويژگيهاي مديران دهه دوم، تلاش در سست کردن پايههاي ديني و جداسازي مسائل مذهبي از مسئوليتها به ويژگيهايشان افزوده شد. غالب مسئولين اين دهه، در پي آن بودند که اهميت مسائل مذهبي را در امور سياسي کمرنگ سازند. در اين دهه، مسئلهي پارتيبازي به اعظم درجه خود رسيد.
اما با عملکرد فعلي دولت، آنچه به نظر ميرسد اين است که مديران دههي چهارم انقلاب، مديراني هستند که ميبايست از تفکري سطحي برخوردار بوده و به جاي برخورداري از آزاد انديشي، راي و انديشهشان را با خطکش افرادي چون مشايي تراز کنند. ممکن است گفته شود که مشايي فردي است که با رفتن از منصب، اين مسئله فروکش خواهد کرد، اما در پاسخ بايد گفت که مديراني که با اين فرهنگ بر سر کار ميآيند، قطعاً در چارچوب همين فرهنگ رشد ميکنند و در همين چارچوب مديريت خواهند کرد. يعني همچون آقاي خود (مشايي) همه بايد با تخيلات و توهمات آنها هماهنگ باشند و در غير اين صورت، بر حکم آنان خط بطلان کشيده خواهد شد. رشد قارچگونهي برخي از مسئولان بيسواد و بيتدبير و معلومالحال در دولت رئيسجمهور فعلي، شاهدي محکم بر اين مدعاست.
لازم به ذکر است که سرعت نفوذ اين فرهنگ نيز، همانند فرهنگهاي غلط ديگر بسيار زياد خواهد بود و تا سالها بايد اثرات حضور نکبتبار اين عنصر مخرب و متعفن را در جامعه تحمل کنيم. در واقع ميوههاي اين شجرهي خبيثه، مديراني هستند که تمامي مباني و اصول و ارزشها را با منفعت خود تحليل و توجيه ميکنند و در ظاهر تا جايي که تعارضي با منافعشان ايجاد نشده، دم از ولايت ميزنند و بعد از آن، سيلي از تهمتها و افترائات را روان به سوي رهبري خواهند نمود.
پ.ن: حجتالاسلام ذوالنور (جانشين نماينده ولي فقيه در سپاه)، در روز قبل در جلسهاي اشاره کردند مشايي (ازال الله وجوده) پيش از انتخابات به احمدي نژاد گفته بود که تو 30 ميليون راي داري. پس از انتخاب احمدي مسئله را جويا شد که چرا 24 ميليون راي آوردم، مشايي گفته بود چون بعضيها (اشاره به رهبر انقلاب) از تو حمايت کردند.
ايشان در قسمت ديگري از صحبتها گفتند اطلاعات سپاه چندين جنگير و ساحر دستگير کرده است که جرم آنان و رابطهشان با شخص مشايي اثبات شده است لکن براي ما هم عجيب است که چرا رئيس جمهور اين مسئله را نفي ميکند. مسئله دردناک اين است که ديديم برخي از اين افراد، با توهين به قرآن کريم و ملوث کردن آن به نجاسات، در پي به دست آوردن نيروهاي شيطاني بودهاند.
چند هفتهاي است که از وب دست کشيده بودم و در پي چشيدن طعم خوش بي وبي بودم. عواقب خوبي داشت که بالاترينش خيال انگيزي و شور افزايي مفرط بود...
ولي يکياش را نميتوان قلم گرفت که «رسانه» بودنش است. رسانه همان آلت رساندن است و نقش رسانايي را در «جامعه» ايفا ميکند. در انباشتهي امروزي انساني، که از راست و چپ اطلاعات و افکار متعدد به ميدان نمايش ميآيند و گوشها و چشمهاي مختلف به شکار آنها ميپردازند؛ شايسته آن است که متاع نيک عرضه شود.
از آنجايي که هر ماست فروشي، ماست خود را متاع نيک ميخواند، هر که در وب ليچاري نوشت، آن را متاع نيک ميخواند و از اين گريزي نيست.
دوري از وب که رخ داد، همهاش خوب بود غير از همين جدا افتادن از رسانه. يعني همانجايي که من هم مثل همه، فکر ميکردم متاع نيکم را بايد آنجا عرضه کنم. به هر حال وبلاگ و وب هم نعمت خداست و بر هر نعمتي شکري واجب. و بالاترين شکر هم حسن استفاده است.
خدايا بابت همه نعمتهايت شکر
مردي که دنيا را با اخلاصش ميگرداند و گرهها را با توکلش به پروردگار ميگشود. به هنگام گرفتاري، ديگران را به خود ترجيح ميداد و در شدائد و سختيها، نفس گرمش، اميدبخش اطرافيان بود.
آقاي ما، عالم رباني بودند. به قول مرحوم حاج آقاي مجتهدي، عالم رباني، آني است که تربيت ميکند. يعني ربانيت خدا در او ظهور پيدا کرده و اطرافيان را پرورش ميدهد.
آقا رباني بودند. وقتي به محضرشان ميرسيدي نه کلامي لازم بود و نه نگاهي. به محض حضور، قلبت روشن ميشد و در آينهي وجودِ آقا، عيوبت را ميديدي. سر به زير ميافکندي و به اصلاح نفس ميانديشيدي. آقا مؤمن بود و اين مؤمن بودنش، آينهاش کرده بود. آقا مرآة شده بود.
يادگيري از ايشان نياز به روز و ماه و سال نداشت. ساعتي حضور در محضرشان کافي بود که براي سالهاي سال توشه بگيري و شعلهاي از نور به همراه برداري. و در آخر، کام دلت را به حلاوت محبتش شيرين ميساخت تا هر گاه هوس کردي و تشنه شدي، بازگردي و باز، از کرمش بخواهي، و با صفاي وجودش، به قلبت صفا بخشي.
پروردگار کريم! به حق جدش، باب الحوائج، هر لحظه جايگاهش را متعاليتر بفرما.
پروردگارا! حزن و اندوه اين مصيبت را بر ما هموار فرما. آمين يا رب العالمين
آيتالله سيد علي گلپايگاني به همراه والد مکرمشان آيت الله العظمي سيد جمال الدين موسوي گلپايگاني
چند روز پيش داشتم قهوهي تلخ مديري را ميديدم.
حاج آقاي مستشارالملک که تازه از دوران ديگري به عهد ماقبل قجر منتقل شده بود از وزير دفاع (که شديداً لهجهي مشهدي داشت) پرسيد:
-ببخشيد شما اهل کجا هستيد؟
گفت: با مويي؟
-بله
- تهرُن دِرخونگاه!
-کجا؟
-تهرُن درخونگاه!
- بعد اونوخ اين لهجتون...؟
- ميخاستُم زِبون فرنگي ياد بگيرُم اين جوري شُدُم!
يکي از بدبختياي ما همينه که ميخوايم خودمونو متفاوت از اوني که هستيم نشون بديم؛ و بدتر از اون اينه که، گاهي اون شکلي که ميخوايم خودمون رو اونجوري جلوه بديم، اصلاً مزيتي به الانِ خودمون نداره. نمونهش همين آقاست که مديري به تصويرش کشيده. البته بماند که شهروندان بعضي از مناطق بيشتر اين اخلاق رو دارن و مديري حواسش به اين بوده...
طرف اسمس زده که براي مراسممون تشريف بياريد، خوشحال ميشيم. بعد آدرس نداده....!
نگفته خوشحال ميشيم بياين يا نياين!!!
ديشب لحظاتي بعد از احراز عيد فطر، تلفنم زنگ زد. شماره اي بود عجيب و غريب +41650...
تلفن را برداشتم. بوي کربلا آمد.
- سلام عليکم
استاد بود. استاد مهربانم. هم او که حق بزرگي بر گردنم دارد. هم او که همواره دعايش ميکنم و هيچگاه فراموشم نکرده و تنهايم نگذاشته...
نجف رفته بودند و سامرا و کاظمين. و امشب در کربلا بودند. امشب، شب جمعه، گفت يادت افتادم و گفتم تماسي داشته باشم. گفت براي دعاي کميل به حرم دلدار کربلا، قمر العشيره، حضرت عباس عليه السلام ميرفتم؛ گفتم قبل از آن تماسي بگيرم و التماس دعايي بگويم. با خود گفتم مرد حسابي، من بايد التماس دعا بگويم نه شما...
خوش به حالش... دو سال پيش همين شبها را در کربلا سپري ميکردم. هنگام رفتن خيلي دوست داشت همراه هم باشيم. خدا را شکر. شکر .... صد هزار مرتبه شکر. براي اين استاد مهربان و صدها هزار نعمت ديگر
خداوندا به حق هشت و چهارت
بکن ما را تو راهي تا ديارت
السلام علي الائمه الهدي
و لله الحمد
و له الشکر علي ما هدانا
خداوندا! اي اهل بخشندگي و بزرگواري
از تو ميخواهم مرا توفيق دهي تا در همان اموري که محمد و آل محمد (صلي الله عليه و آله) وارد شدند، وارد شوم و از اموري که ايشان را خارج نمودي، خارجم فرما.
خيلي دوست دارم. روز به روز بيشتر.
خدا نگهدارم باش.
کاش ميشد تنفر را کادو کرد و هديه داد.
کاش ميشد تنفر را زيپ کرد و ايميل کرد.
کاش ميشد تنفر را send via blue-tooth کرد.
کاش ميشد تنفر را اينجا نوشت و در گودر به اشتراک گذاشت.
امروز آقا مهدي مطلبي رو در گودر به اشتراک گذاشته بود که برام جالب بود:
«امام باقر علیهالسلام:هر کسی را دوست میدارید گاه و بیگاه به او یادآوری کنید.
و این یک یادآوریست!»
من هم که از اين مطلب خوشم اومد، مجدداً به اشتراک گذاشتمش؛ اما يک تذکره در کنار اين مطلب که: «نميدونم با اونايي که ازشون متنفريم بايد چيکار کنيم!!!»
لحظاتي قبل که مجدداً گودر را ديدم، يک نفر پايينش کامنت گذاشته بود که: «خب به اونا هم يادآوري کنيد!! دي: ولي توئي که من مي شناسم، بعيد مي دونم تو دلت کينه باشه! »
با خودم فکر کردم يعني تنفر داشتن و برائت جستن از کسي (به واسطهي رفتارها، کژ کرداريها، خلف وعدهها يا خيانتهايش) کينه است يانه!؟؟
نظر شما چيه؟
ديشب جناب رئيس جمهور در جمع خبرنگاران حرفي زد در مورد مشايي. مشايي را که يادتان هست هفته قبل چه گفته بود؟ «از مكتب اسلام دريافتهاي متنوعي وجود دارد اما دريافت ما از حقيقت ايران و حقيقت اسلام، مكتب ايران است و ما بايد از اين به بعد مكتب ايران را به دنيا معرفي كنيم.»
و خاطرتان هست که اين فرد بعد از اين حرفها، شروع به ماله کشيدن کرده بود و عذرهايي بدتر از گناه آورده بود. مثل دروغي که با تغيير دادن محتواي حرف امام، به امام بست. «اين حرف من (مكتب ايراني) حرف جديدي نبود بلكه حرف امام است امروز حرفهاي مختلفي در دنيا به نام اسلام زده ميشود آيا ما قبول داريم ؟ درحالي كه ما قبول نداريم بلكه اسلامي را قبول داريم كه در ايران مستقر است مكتب ايران را در سخنراني خود تصريح كردم كه اسلام ناب اين است. انديشه ناب اين است ولي تعجب ميكنم البته آيه قرآن است. اينها را به قرآن ارجاع ميدهم. البته به خاطر ظلمي كه به بنده ميكنند برخيها ميگويند شما خيلي ساكت هستيد. بنده ميگويم اينها را واگذار كردم به خدا و فكر ميكنم خداوند از بنده بخشندهتر است كه اين به نفع اينها است (فارس؛ 16 مرداد 89»
بعد هم که سخنان آيات عظام و سران لشکري و کشوري پشت سرش آمد و اين نکته هم ناگفته نماند که حقير، شکي در بيشتر بودن شعور اين آقايان از مشايي ندارم.
جناب احمدينژاد که ديشب آمد و در حمايت از مشايي صحبت کرد از حرکتش بدم آمد و احساس وظيفه کردم که بايد بنويسم و عليرغم حال خراب دستم آمدم و مشغول نوشتن شدم.
ميخواهم چند نکته را به جناب احمدي نژاد بگويم که فراموش نکند:
1) گفتيد: «روي آقاي مشايي حساسيتي را بهوجود آوردند كه اين حساسيت عادي نبوده و غيرعادي است؛ چرا كه هر مطلبي كه ايشان بيان ميكند و آن را نيز دوباره توضيح ميدهد توضيح آن را قبول نميكنند». به نظر شما کسي که از قبل ميداند حساسيت رويش است، بايد به گونهاي حرف بزند که از صحبتهايش برداشتهاي عوضي شود و بعد نياز به توضيح پيدا کند؟ آيا اين آدم بهرهاي از هوش و شعور سياسي برده است؟ اصلاً بر فرض که اين بشر حساسيتي هم رويش نباشد، آيا رييس دفتر رياست جمهوري، بايد انقدر بيتدبير باشد که حرفي را بزند که بعداً نياز به توضيح پيدا کند؟
2) گفتيد: «حرف مشايي و دولت يكي است و ايشان نيز همان حرفها را بيان ميكند، ... ايشان ادبياتش متفاوت است به همين دليل ما ملت ايران را ملتي مؤمن و اثرگذار ميدانيم». آيا مراد شما اين است که امروز بايد مکتب ايران در دنيا مطرح شود؟ يعني چون يک کشوري با نام ايران، عزتي پيدا کرده و خداوند به او لطف کرده و پرچم اسلام را در اختيار او قرار داده؛ حالا بايد بگويد ما مکتب اسلام را کنار ميگذاريم و مکتب ايران را مطرح ميکنيم؟اگر اين باشد منظورتان که بايد گفت، عجب استدلالي! به ادبيات خودتان بگويم. يک ايراني بوده، بعد آمده در اسلام ذوب شده و جزيي از اسلام شده، حالا ما بياييم نام اين جز از اسلام را به کل اسلام تسري بدهيم و نام اسلام را به ايران تغيير دهيم!؟؟ عجيب است.
آقاي دکترِ مهندسي و برنامهريزي حمل و نقل، يک سئوال. چرا فراموش کردهايد ايران نماينده اسلام است، نه خود اسلام؟ اگر حسنقليخان را به عنوان نماينده ولو با حقوق تامالاختيار به جايي فرستاديد، او حق دارد بگويد من احمدينژادم؟ اگر رايزن فرهنگي سفارت ايران در روسيه از فردا اعلام کند که از اين به بعد ما مروج فرهنگ «سفارت ايران در روسيه» ايم نه مروج فرهنگ «ايران»؛ آيا به شما بر نميخورد؟
3) گفتيد: «زماني كه نام ايران آورده ميشود بيانگر اسلام است و زماني كه اسلام از زبان رانده ميشود يعني ايران»با قسمت اول حرفتان موافقم ولي با دومي نه. در طول تاريخ هيچ حکومتي نيامده و نميتوانسته و نخواهد توانست که اسلام را کامل پياده کند. پس بيخود نام اسلام را به کام نکشيد و بگذاريد بديها و کاستيهاي ما در اداره مملکت به نام ما بماند نه به آبروي اسلام.
4) بعضيها يک چيز ميشنوند بعد نميدانند کجا استفاده کنند. مثلاً شنيدهاند رهبري از همه رئيسجمهورها حمايت ميکند، بعد به خيال خود ميخواهند از همهي افتضاحهاي زيردستاني که روي آنها تعصب دارند حمايت کنند. جناب احمدي، اينجوري هم نيست. رهبري اگر کسي گندي به اين تابلويي بزند، اگر به مصالحي به او عتاب نکنند، ولي تعريف هم نميکنند، بلکه سکوت پيشه ميکنند.
کمي چشمانتان را باز کنيد و واقعيت را ببينيد. نگذاريد مردم به شما بدبين شوند.
5) اگر بخواهيم کمي هم به کانتکس صحبتهاي مشايي نگاه کنيم و خودمان را به کوچه چپ نزنيم، اين سئوال برانگيز است که چرا اين تئوري ناب مشائيه در جلسهاي مطرح ميشود که در آن «ايرانيان مقيم خارج از کشور» حضور دارند؛همانها که در دهه اول انقلاب فراري ميخوانديدشان...؟ چرا اين بحث را در جمع طلاب يا دانشجويان مطرح نکرده؟ آيا اين خود دليلي بر مسير اشتباه اين فرد نيست؟
در پايان بايد بگويم اين نوشته را نوشتم که وظيفهاي ادا شود. البته ميدانم و ميشناسم کساني که اطاعت محض از شما را فرض ميدانند و انتقاد از شما را انتقاد از خدا ميپندارند؛ دوست دارند فقط از زيباييهاي شما گفته شود و منتقدين را بدبين و تضعيفکننده نام مينهند؛ پس از ملامت آنها نميهراسم.
قبلنا راحت برق قطع ميشد، آب قطع ميشد... اما انگشت به اين راحتيا قطع نميشد.
ديروز داشتم با تيغ موکتبري چيزي رو ميبريدم که يهو تيغ در رفت و خورد به نوک انگشتم. قسمت بالايي انگشت و نصف ناخونم قطع شد. خوني ميومد ديدني! هر کار کرديم بند نميومد. خدا خيرشون بده دوستاي با معرفتمو، آقا مهدي و آقا مرتضي سريع بردنم درمانگاه و اونجا اقدامات اوليه رو انجام دادن... ساعتي خون روان بود... خيلي درد داشت اما دردش در مقابل خوشمزهگي آب اناري که مرتضي برام خريد هيچي نبود. [شکمو!!]
تکه انگشتم افتاده بود روي ميز. خدا به خير گذروند که به استخون نخورده بود.و ناخن بود و گوشت. حالا انشاالله زود خوب ميشه. تو رو خدا نگران نباشيد! بيتابي نکنيد!
بچهها تيکه مينداختن که حواست کجا بود و از اين حرفا. اين خس و خاشاک براي آدم حواس نميذارن که...! خدا ازشون نگذره.
اما يه خبر بد براي دوستداران بساط... يحتمل به دليل سختي تايپ، تا مدتي کمتر بنويسم.
ضمناً فردا تولدمه. تولد قمري. اول ماه مبارک رمضان. چه قدر سخت بود با زبون روزه به دنيا اومدن! هر کي خواست هديه تولد بده يه اسمس بزنه تا آدرس رو بفرستم! ضمناً محدوديتي از نظر دريافت هداياي خوراکي هم وجود نداره. بيخود ماه مبارک رو بهونه نکنين. بعد از افطار که روزه نيستيم.
خداوندا در اين ماه شعبان، اگر تا اکنون نبخشيدهايمان، در اين ساعات باقيمانده ببخش... ما و همه حقنشناسان را با نهيبت بيدار کن تا به تو باز گرديم و فريب ظواهر اعمال خود را نخوريم... انک عزيز ذوانتقام
گفتم: فروشيه؟
گفت: نه. رفيقمه.
...
سلامتيه همه اونايي که رفيقاشونو نميفروشن...
جمعه رفته بوديم گردش. خدا خير دهد دايي را که گفت اين هفته به جاي مهماني در خانهمان؛ برويم چيتگر آنجا مهماني برگزار کنيم.
دور هم بوديم و هر کس داشت از کسب و کار خود ميگفت. پسر خالهمان هم که مدتي است در مالي اعتباري مهر کار ميکند از اوضاع و احوال آنجا گفت و از بيمديريتيها و بياخلاقيهاي آنجا. "مهريها" از اول به او رکب زده بودند. پسر خاله ما که سابقه حسابداري در چند شرکت نفتي داشت را با اطلاعيهي درخواست حسابدار استخدام کردند و بعد از روال اداري، گفتند اول بايد تحصيلدار بشوي. يعني يکي دو سالي پشت باجه بنشيني تا صلاحيتت ثابت شود و بعد اگر صلاح دانستيم بروي در حسابداري کار کني...! جالبتر اينکه ميگفت رئيس شعبهاي که در آن هستيم ديپلمه است و چون با فلان سردار فاميل است؛ بدون سابقه آمده و شده رئيس شعبه. از امور حسابداري و مالي هم هيچ اطلاع ندارد.
اينها را ميدانستم، قبلاً گفته بود. از دوست مشترکي که در "مهر" کار ميکرد و قبلاً همکار خودم بود سراغ گرفتم و احوالش را پرسيدم. دوست پر کار و پرتلاشي بود. همت و جديتش زبانزد بود در محل کار ما. هر بار که از پسر خاله سراغ ميگرفتم، او هم از تلاشش ميگفت و خدماتش به "مهر". اما اين بار گفت: «از جواد زياد راضي نيستند...». دهانم از تعجب باز مانده بود و با حيرت نگاهش کردم. گفتم: «از جواد...!». گفت «آره. جواد خيلي براي اينها زحمت کشيد. ولي نميدوني جو بنياد تعاون سپاه چه جوريه... اينا تا وقتي که کارايي رو انجام ميدي که خودشون فکر ميکنن خوبه، براشون عزيزي. اما به محض اين که يه طرح جديدي بدي يا بهشون بگي که اين کارتون اشتباهه، باهات لج ميافتن». راست ميگفت. قبلاً هم چنين چيزهايي شنيده بودم و بعضي از روحيات آقايان را ميشناختم. همکاري مختصري هم با نهادي مشابه داشتم که روحيات بعضيشان را همينگونه ديده بودم.
پسر خاله بيچارهام ميگفت مقالهاي نوشته بودم که در همايش انجمن حسابداران دوم شده بود. مباني آن مقاله را به عنوان طرح به "مهريها" دادم براي بررسي، تا اگر مناسب بود در مؤسسه اجرا کنند. ميگفت اصلاً طرح را نگاه نکردند. گفتند حرف مدير مالي براي ما بر حرف ديگران حاکميت دارد و نظرات ديگران وارد نيست...
دلم گرفت. ياد روزهاي اولي افتادم که پيگير رفتن به اين مؤسسه بود. آن همه شور و اشتياق و حسن اعتماد به اين مؤسسه...
به او ميگفتم درآمد جاهاي ديگر بهتر است از اينجا...
اما او ميگفت اينجا محيط خوبي دارد و مذهبي است و براي سپاه است...
حيف که بيتدبيري و شايد کوتهنگري برادران آنجا، اين حسن نظر را لايق نبود.
درد آنجاست که اين حکايت، خبرِ واحد نيست و چندين دوست از همکاران "مهر" که اندکي دغدغهي کار خوب دارند و کار بلد هستند، همين خبر را به تواتر رساندهاند. کساني که با سفارش بالاييها، مسند فعاليت را به مسند بيمبالاتي کاري تبديل کردهاند و بودجه بيتالمال را پشتيبان خرابکاريهاي خود ميدانند.
حيف که اخلاق برخي از ما به گونهاي است که کوتولگي را دوست داريم و رشد را نميبينيم. حيف که به پشتيباني بيتالمال از کارهاي نسنجيدهمان عادت کرديم و خارج از خود را آدم حساب نميکنيم. شايد هم به فکر «نانداني» (بخوانيد نون دوني) هستيم.
خداوندا؛ طعم روزگار را به غافلان بچشان بلکه بيدار گردند.
ديروز صبح توي تاکسي داشتم ميرفتم سر کار. تو حال خودم بودم و داشتم يه چيزايي زمزمه ميکردم. از جلوي بيلبورد تبليغاتي پل صدر که رد شديم، موبايل راننده يه زنگ شنگولي زد و راننده وسط اتوبان شروع کرد به صحبت. عجب شيردلي بود. وسط اتوبان صدر و اونهمه پليس و ملق بازي!!!
شروع کرد به صحبت. لهجه هم آخرش. نميدونم لر بود يا کرد. داشت با يه دوستي حرف ميزد. شايد طرف آمريکا يا کانادا بود. شايدم ژاپن. آخه اونقدر داد ميزد که فکر ميکنم ماشين پشتي هم صداش رو ميشنيد.
حواسم به صحبتاش نبود. اما يهو ميخش شدم....
«آدم بره روزا تنگي به در هم ميخوره؛ نه روزا خوش که نشينه کنار هم بشکن بزنه....»
[ترجمه:آدم براي روزهاي تنگي به درد هم ميخورند. نه روزهاي خوشي که بنشينند کنار هم و بشکن بزنند]
واي که چي گفتي راننده. دهنت طلا.
خداوندا! اين خو را هيچگاه نصيب من نکن که هرگاه کاري با دوستانم داشتم به سراغشان بروم و هرگاه در آسايش بودم، آنها را وا نهم. اينگونه نباشم که در رنج و سختي خود، به آنها پناه ببرم و زماني که رنج و اندوه آنان فرا رسيد به دنبال شادماني و سرور خود باشم. خدايا من از اين خو بيزارم...
پروردگار من! مبادا بر من روا داري که روزي، دل کسي را بشکنم و زندگي کسي را سياه نمايم. مباد عهدهايم را بشکنم و هر بار، در توجيه آن عهد، عهدي ديگر بر بندم و ليکن هر عهد، به سرنوشت مابقي دچار شود.
پروردگار من! مهرباني مرا، نه براي پيش بردن کارهايم، بلکه براي خدمت به خلقت قرار بده... مرا به فوج آناني که در هنگام نياز به رفع مشکل تنور محبت و دستگيريشان داغ ميشود و بعد از رفع آن، فراموشي را خداي خود ميکنند، راه مده.
خداوندگار من! دوست نميدارم که بارها و بارها سراغ از کسي گيرم تا در دکان او چارههاي کارهايم رفع شود و پس از رفع امور، به خانه خود برگردم و هيچ چيز به ياد نياورم. اينگونه، هم خيال بيحساب شدن بر خاطرم ميگذرد و هم خيال مهربان بودن... خداوندا هرگاه به سبب اين سودا به اين توهم افتادم؛ بيدارم کن...
پروردگار من! هر که بدين خو زيست را بيدار کن ، عدلت را کارساز بيمروتيهايش کن و تلخيهاي زندگي را به کامش بنشان؛ بلکه اينگونه بيدار شود.
آمين يا رب العالمين
"زمان" خيلي فايده داره؛ خيلي.
يکي از فايدههاش که يواش يواش ما داريم ميفهميم -با اين آيکيوي هويج- اينه که «آدمشناسوني» ميکنه. يعني يکي از مشاغل شريف جناب "زمان"، شناسوندن آدمهاست. حالا زياد به مغزتون فشار نياريد، الان توضيح ميدم.
اگه يه کم حوصله داريد، با يه مثال کوچولو قضيه رو براتون ميگم. فرض کنيد که يه آدم، با يه آدم ديگه آشنا ميشه و يواش يواش خودش رو به اون نزديک ميکنه. خب اون يکي که زياد هنوز با اين آشنا نيست، کم کم آشنا ميشه و به حرفاي اين يکي اعتماد ميکنه و نم نم رابطه شکل ميگيره. اون آدمه که داره سعي ميکنه به اين يکي آدم نزديک بشه، خيلي پر شور و هيجانه، خيلي به اين يکي اصرار ميکنه و ادعا ميکنه که بايد به اين يکي نزديک بشه. اون يکي هم که جريان رو اينجوري ميبينه، ديگه همهچي رو براي اين يکي ميذاره وسط؛ اونقدر زياد که هيچکي باورش نميشه. دليل همه اينا هم صحبتها و ادعاهاي آدم اوليه بوده.
اما حالا ميخوام نقش مرور زمان رو براتون بگم. زمان که ميگذره، اون آدم اوليه عوض ميشه. وقتي که اين آدمه ميبينه اون آدمه ديگه همه چيش رو واسهش گذاشته وسط، چهرهش عوض ميشه. يعني زمان چهرهش رو نشون ميده. حالا که خيالش از همه چي راحت شده، ديگه اون آدم اولِ کار نيست. ديگه از اون حرفاي اول کار خبري نيست. ديگه از اون قصههايي که ميگفت صدايي در نمياد....
پس بريم خدا رو شکر کنيم که «زمان» رو آفريد. الحمدلله الذي جعل الزمانَ معرِّفا!
اين نکته را چند دقيقه پيش، دوستي که زياد هم نميشناسمش برايم فرستاد:
بعضيها از سر بدخواهي، بدذاتي و حسادت راه را بر تو ميبندند، ولي تو هيچ نترس و به كار و راه خود ادامه بده چون چندان طولي نميكشد كه خداوند راههاي فراواني پيش پاي تو سبز ميكند.
آن چيزي كه آدمي را در اين دنياي كجمدار پرواز داده و جلو ميبرد صداقت و راستي است. درست مثل تير كه چون راست است آن را در كمان گذارده و رها كرده و به پرواز درآمده و به هدف مينشانند. البته يادت باشد كه تير وقتي در كمان گذارده شد همان ابتدا نه تنها پيش نميرود بلكه آن را به عقب هم خواهند كشيد اما اين خود زمينه شتاب و سرعت و پش رفتن است.
بعضي چيزها را ميشود وقف کرد. چيزهاي بزرگ را و چيزهاي کوچک را. اما بعضيها وجود را وقف ميکنند.
همه تعجب کنيد! اما تو تعجب نکن. بله... تو را ميگويم، تو را. تويي که خوب ميداني منظورم با توست. تو که از هرکس بهتر ميداني وجود وقف تو شد. چه چيزها که از دست رفت تا تو به چيزها برسي. بسيار، بسيار، بسيار و بسيار.اما خود ميداني که چه بيرحمانه ميزبانياش کردي.
تو ميداني که چهها بر من گذشت تا چيزي بر تو نگذرد و غباري بر وجودت ننشيند. اما چه بيرحمانه ميزبانياش کردي.
راستش را بگويم؛ لايقش نبودي و ايکاش، من نيز فريفتهي غصههايت نميشدم. بيانصافي نکنم؛ لايق بودي، اما نخواستي لايق بماني چون هر چيز که زياد شود، ارزشش اندک شود. محبت مکرر، مبدل ميشود به وظيفهي مقرر.
چه کنم که "خود کرده را تدبير نيست".... و به ناچار پايانگاه داستان، پاسخت را نيز سخت بر جان قبول کردم...
- وظيفهات بود.
"به خاطر تو" را معنا کن... ميتواني؟
بگو مرا که "به خاطر تو" گفتنهايت از کدام کابوس پليد سر برآورده است؟ تو آن بودي که روزهايي را بر سر پنجره ميگذراندي بلکه صدايي از من در رسد. تو آن چنان شوق بر تن گسيل ميکردي که وقت آمدنم فرا رسد.
اما امروز نعرههاي دلشکنت را بر بنيان وجودم ميپذيرم. امروز معناي "به خاطر تو" را به تو ميفهمانم. آن دم که رنج و اندوه را از مأذنه دلم باز خواندم تا شادي و آسايش بر تن تو و خاندانت فرو نشيند؛ آن دم معناي "به خاطر تو" را آموختم و آموزاندم.
همه اينها هيچ است. براي من هيچ است؛ چون بزرگتري از تو را يافتهام. آن که تو، مرا از او گرفتي و خود، خويشتن را از او گرفتم؛ آن چنان مهيب و مجلل است که تو و "به خاطر تو" گفتنهايت از هيچ نيز نزدش هيچتر است.
اما هم او گفت رهايت نکنم. هم او که بندگي را سزاوار است و رحمانيت را پرچمدار. گفت هنوز هم بمانم کنار تو و توصيهات کنم.
که ديگر بر کسي "به خاطر تو" نگو....
دهان را بايد بست
دهان را بايد بست
و هيچ نگفت
و آن کس است که روزي از من خواست که سخن بگويم و حتی بغض می کرد و می گفت پول میدهم تو را که بنویسی و سخن بگویی؛ امروز ميخواهد که هيچ نگويم و هيچ ننويسم.
در دوران دوستی شايد تنها يک بار بشود که دچار عسر شوي و باقي را در راحتي و آسايش باشی. و همينجاست آزمون بزرگ دوستان. آناني که تو را در رنج و اندوه گذارند و حتي سخني هم از مرارت و دشواري تو به ميان نياورند؛ آنان مردود اين آزمونند. آنانند که رنج تو را بهاي شادماني مستانه خود قرار ميدهند و نسيان روزهاي مشقت خود را چاشني رنج تو ميکنند.
اين روز است که خواهي توانست خود را از سياهچال انگارههاي خوش انديشانة خود بيرون بکشي و طلسم مهر بي حاصل خود را بشکني.
اينجاست که چهرهها، خوب نمايان ميشود و فريادهاي «دوري خواهي» آنان تو را بيدار خواهد کرد.
دست بردار و دست بردار.
ديگر نخواهم در دام افتادن را. که تمام اينها، مايهاش غفلت از پروردگارت است.

دوستش دارم چون پارهاي از خداست در آيينهي وجود بشر.
دوست دارمش چون عزيز است بدون هيچ دليلي.
السلام عليک يا معذب في قعر السجون
چقدر اين عبارت قلبم را ميسوزاند.
چه سادهانديش و احمق بود آن کثيف بني عباسي که خيال کرد خورشيد در قعر سياهچال خاموش ميشود و رايحهي خوش او با تعفن مرداب محو ميگردد.
بدا به حال آن قومي که تو را نشناختند و به وجودت ظلم کردند. و خود را از آنها بري ميدانم.
در عزايت به غم نشستهام و دست بر زانو گرفتهام. و تو مهربان؛ نگاهي به من نما که متاعي پيش خدا ندارم جز دعا و اميد به بزرگواري تو. پس از خدا بخواه برايم؛ بلکه نظري کند به اين ندايم: لا اله الا انت؛ سبحانک اني کنت من الظالمين

